اعجاز در سخن
اعجاز عبارت است از پديد آوردن امري خارقالعاده توسط نفس پاك
پيامبر براي اثبات نبوت. پديد آوردن امري خارقالعاده در زمينههاي
گوناگون مانند، شكافتن دريا زنده كردن مردهها شكافتن ماه و مانند
اينها با اعجاز در وادي سخن تفاوت موردي دارد، زيرا كه سخن گفتن
نعمتي است كه همه انسانها از آن بهرهور هستند و تحقق اعجاز در
مورد آن بسي امر عجيب مينمايد به ويژه اينكه اعجاز جاويدان و
هميشگي باشد و هيچگاه مشمول زيباييهاي تازه قرار نگيرد. به
همين جهت اعجاز در ساختار سخن پژوهشي ژرف ميطلبد تا چگونگي
آن آشكار و باور نمودن آن هموار گردد. در اين بخش در حد توان از
اين ويژگيها سخن خواهيم گفت. و قبل از توضيح زيباييهاي قرآن
برخي مطالب كه جنبه زمينهسازي دارد بايسته دقت است.
اهميت سخن
سخن گفتن پديدهأي است كه بسياري از موجودات از آن بهرهمند
هستند. پيچيدهترين وسيله ارتباط ميان موجودات هستي سخن گفتن
است. موجودات به وسيله سخن از راز و مقاصد يكديگر آگاه
ميشوند. گرچه سخن بسياري از مخلوقات براي انسان مفهوم نيست
و همچون راز نهفتته است، اما اين نكته روشن است كه سخن گفتن
حيوانات به لحاظ غريزي بودن آن يكنواخت بوده و فراز و نشيب و
تكامل ندارد. اما سخن گفتن انسان اين ويژگي را دارد كه اختيار
انسان در آن دخالت داشته و همواره سبب تكامل و احياناً تنازل
بوده است.
سخن اين وديعه الهي در حيات آدميان آن چنان نقشي ايفا ميكند
كه ميتوان گفت اگر با دقت بيشتر بنگريم عامل اصلي ارتباط و
انتقال تجربيات و آفرينش تمدنها را سخن آشكار «گفتار» و سخن
پنهان «نوشتار» مييابيم. گفتار و نوشتار عامل تشكل زندگي
اجتماعي و ارتباط انسان شرق و با غرب و انسان گذشته با آينده
ميباشد. اگر اين نعمت به ظاهر ساده كه خداي سبحان رايگان در
اختيار انسان قرار داده، نبود و انسان مثل ساير پديدهها گنگ بود
زندگي او از تمدن عاري بود و روند تكاملي نداشت زيرا نقش سخن
پيوند انديشههاست. اگر انسان با انديشه زندگي ميكند و اگر ادراك
و انديشه انسان از آن مقدار اهميت برخوردار است كه گفته شده
انسان همان انديشه است، اين سخن است كه همانند زنجيري كه
بدنهاي انسانها را به يكديگر پيوند ميدهد، انديشهها را به هم
آميخته و با نوك تيز زبان و قلم كه ابزار سخناند و مشابه هم نيز
بوده، به كاوش پرداخته، افكار شفاف و ناب را از بين غبارهاي وَهْم
بيرون كشيده در تابلو مقابل چشمان انسان ترسيم ميكند و
انسانها را با هم ارتباط ميدهد.
به لحاظ اهميت سخن است كه در انسان اين ويژگي معيار كمال و
نقص به شمار ميرود كه هنر انسان در سخن اوست. نهان انسان
مانند انبار سرپوشيده است و سخن كليد آن است. با سخن آشكار
ميشود كه نهان گنجينه هنر است يا طبل ميان تهي «المَرْءُ مَخبُوءٌ
تَحتَ لِسانِهِ» (نهجالبلاغه صبحي الصالح حكمت 148)؛ «انسان پنهان
در پوشش زبان خويش است».
و به قول سخنور شيراز:
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
اگر سخن زيبا باشد، هنر آشكار ميشود كه هنر انسان به زيباييهاي
اوست، «قَيِّمهُ كُلِّ إمرَءٍ ما يُحسِنُه» (بحار، ج 1، ص 165)
و به همين لحاظ خداي سبحان در زيباترين سخن خود، قرآن، هم از
سخن آشكار و هم از سخن پنهان ستايش ميكند: )الرَحمن عَلَّمَ
القُرآن خَلَقَ الاِنسانَ عَلَّمَهُ البيان( (الرحمن، 4)؛ «خداي بخشنده كه
قرآن آموخت و انسان آفريد و به انسان سخن گفتن آموخت».
بعد از ياد نام خويش به صفت حسناي رحمان و ياد تعليم قرآن و
نعمت هستي از نعمت بيان كه سخن آشكار است به عظمت ياد
مينمايد. و از سخن پنهان اين چنين ستايش مينمايد: «وَ القَلَم و
ما يَسْطُرُون( (القلم، 1) خداي سبحان به پديدههاي با عظمت از جمله
قلم و نشتار آن سوگند ياد ميكند و وقتي در سخن زيباي خويش
تجلي ميكند. سخن خويش را زيباترين سخن ناميده كه چهرهها از آن
گلگون و قلبها به آن نرم و خاشع ميشوند:
(و اللهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الحديثِ كتاباً متَشابِهاً مثاني تقْشَعِرٌ مِنْهُ جلُودُ
الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ قلوبُهُم اِلي ذِكرِ الله) (زمر، 23)؛ «خداي
سبحان براي رهنمود انسان زيباترين سخن را نازل كرد كه سخنان آن
به يكديگر تشابه و نگرش دارند و تلاوت اين سخن آنچنان تأثير
ميگذارد كه چهرهها را گلگون و دلها را به ياد خدا نرم و خاشع
مينمايد
...
رَقّ : به معني پوست نازك و ظريفي كه بر آن مي نويسند و برگ سفيد اين كلمه در آيه (في رق منشور ) (سوره انبياء-آيه 104)
اين واژه ها به عنوان ابزار متنوعي براي نگارش مي باشند كه در قرآن ديده مي -شود ولي اين بدان معني نيست كه اين نوشت افزار در نگارش قرآن مورد استفاده قرار گرفته است .از احاديث مربوط به نگارش قرآن در زمان پيامبر (ص) نوشت افزارهايي به چشم مي خورد كه ما با استناد به اين احاديث اسامي زير را نام مي بريم:
عُسُب : اين كلمه جمع عسيب و به معناي جريده و چوبه ي نخل است كه برگهاي آنرا مي كندند و در قسمت پهناي آن قرآن را مي نوشتند .
لِخاف :جمع لخفه و به معني سنگهاي سفيد نازك و ظريف مي باشد .
اَكتاف : جمع كتف و به معني استخوان شانه معمولا استخوان شانه شتر و يا گوسفند را پس از خشك كردن به صورتي آماده مي ساختند كه بتوانند روي آنها بنويسند.
اَقتاب :جمع قتب و آن چوبهايي بود كه بر شتران مي نهادند تا برآنها سوار شوند .
رِقاع : جمع رقعه كه داراي معني گسترده اي است و شامل برگ كاغذ يا درخت و گياه و پوست حيوانات مي شود.
حرير(پارچه) : كه گاهي قرآن را بر روي آن مي نوشتند.
قراطيس : جمع قرطاس و به معناي كاغذ است .(پژوهشي در تاريخ قرآن كريم-سيد محمد باقر حجتي-ص215)
نوشت افزار معمول براي نگارش وحي در زمان پيامبر (ص)
در قرآن كريم نام چند نوشت افزار برده شده است :
قِرطاس : يعني كاغذ كه در آيه ((و لو انزلنا عليك كتابا في قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين )){هر گاه نوشته اي را در كاغذ بر تو نازل مي كرديم و آنرا با دستهاي خود لمس مي كردند ، كفار مي گفتند :اين جز سحر و افسون چيز ديگري نيست}(سوره انعام ، آيه 7)و در آيه ((...قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي للناس تعجلونه في قراطيس تبدونها و ...)){چه كسي فرو فرستاده است كتابي را كه موسي آورد ؟كتابي كه روشنائي و هدايتي براي مردم است..}(سوره انعام ، آيه 19)
قلم : كه به صورت مفرد و به صورت جمع (اقلام) در چهار مورد از آيات قرآن به كار رفته است :
(الذي علم بالقلم )(سوره علق ، آيه 4 )
و لو ان ما في الارض من شجره اقلام و البحر يمده...)(سوره لقمان ،آيه 27 )
(ن و القلم)(سوره ن ، آيه 1)
و ما كنت لديهم اذ يلقون اقلامهم...)( سوره آل عمران ،آيه 44 )
صُحُف : به معني برگهايي از كاغذ كه روي آن نوشته مي شده است برگي كه از دو رو مكتوب مي باشد اين واژه در هشت مورد از آيات قرآني به كار رفته است كه به دليل طولاني شدن از بيان آنها صرف نظر كرده به ذكر آدرس آن بسنده مي كنيم :
سوره هاي طه - آيه 133 ، سوره نجم-آيه 36 ، سوره عبس - آيه 13 ، سوره تكوير- آيه 10 ، سوره اعلي - آيه هاي 18 و 19 ، سوره مدثر - آيه 52 ، سوره بينه -آيه 2 )
سِجِلّ : كه به معناي پيمان نامه ، كتابي كه قاضي ، صورت دعاوي و احكام را در آن مي نويسد ، اسناد معاملات و نامه دان است اين واژه در آيه ((...يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب...)) (...روزی که در هم می پیچیم آسمان را مانند پیچیدن نامه دان. نامه ها و نوشته ها...)(پژوهشي در تاريخ قرآن كريم-سيد محمد باقر حجتي-ص۲۱۳و۲۱۴)
ادامه دارد...
در زمان پيامبر (ص) معمولا از خط نسخ براي نامه نگاري و يادداشتهاي عادي و گاهي براي نگارش قرآن استفاده مي شد ابوعبدالله زنجاني مي نويسد كُتاب وحي در زمان پيامبر (ص) غالبا قرآن را با خط نسخ مي نوشتند(تاريخ القرآن : زنجاني .ص42) از كساني كه در خط كوفي از خوشنويسان به شمار مي آيند اميرالمومنين (ع) است مي گويند خط زيباي نسخ بعد از خط كوفي در نگارش قرآن معمول گرديد يعني قرآن را تا اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم به خط كوفي مي نوشتند و سپس نگارش قرآن با خط نسخ و انواع خطوط مشتق از آن معمول شد.
ما از زمان پيغمبر (ص)آثاري قطعي در دست نداريم تا بتوانيم درباره نوع خط
آن زمان مورد استفاده قرار مي گرفته است با قاطعيت صحبت كنيم .نامه-
هايي كه از زمان پيامبر(ص) در موزه اسلامبول و وين موجود مي باشد شباهتي
به خط كوفي ندارد و نيز كهنترين نسخه قرآن كه در موزه بريتانياي لندن قرار
گرفته با خط كوفي معمول در قرن سوم و چهارم همانندي ندارد اين قرآن كه
احتمالا در مكه يا مدينه بر روي پوست نوشته شده است مربوط به اواخر سده
دوم هجري است و با خطي تحرير يافته كه نمي توان آنرا كوفي يا نسخ ناميد و
چون اكثر حروف عمودي آن بلندتر از خط معمول نگارش يافته و آسان تر
از خط كوفي خوانده مي شود به همين علت مي توان گفت كه خط اين قرآن
به خط نسخ بيشتر از خط كوفي شباهت دارد .(پژوهشي در تاريخ قرآن كريم:
سيد محمد باقر حجتي . ص 213)
...در نقطه مقابل برخي از كاتبان وحي نه تنها مورد رضايت خاطر رسول خدا(ص) نبوده اند بلكه به عللي سخت مورد نفرت آن حضرت قرار گرفته اند و از جمله افراد نابسامان و بي بندو بار معرفي شده اند كه مي توان از جمله آنها به معاويه بن ابي سفيان و عبدالله بن سعد ابي سرح اشاره كرد(براي توضيح بيشتر مراجعه شود به پژوهشي درتاريخ قرآن:سيد محمد باقر حجتي.ص 205)
براي نگارش قرآن در زمان پيامبر(ص) شواهد فراواني وجود دارد ولي در اينجا به ذكر چند نمونه از آن بسنده مي كنيم:
نمايندگاني كه از طرف رسول اكرم (ص)به عنوان معلم و مبلغ ديني به سوي مردم مناطق ديگر مي رفته اند نسخه اي از قرآن همراه بوده است . (پژوهشي در قرآن كريم :سيد محمد باقر حجتي.ص۲۱۱)
مورخان نوشته اند كه مردي از قريش به عمر بن الخطاب گفت كه خواهر تو از دين بيرون شده وبه دين اسلام گرويده عمر به خانه خواهر خود رفته و به صورت او سيلي محكمي مي زند كه او را مجروح مي سازد پس از چند لحظه اي كه خشم او فروكش مي كند نگاهش به صحيفه اي مي افتد كه در گوشه اي از خانه قرار دارد و روي آن نوشته شده است ((بسم الله الرحمن الرحيم ، سبح لله ما في السموات و ما في الارض و هو العزيز الحكيم ...)) و بر صحيفه اي ديگر خواند ((بسم الله الرحمن الرحيم ، طه، ما انزلنا عليك القرآن لتشقي...)) عمر پس از توجه به بلاغت و شيوايي الفاظ و عبارات قرآن اسلام آورد.(تاريخ قرآن زنجاني ص 52-53)
حتي از برخي از روايات چنين استفاده مي شود كه پيامبر (ص) در شيوه نگارش برخي از حروف و كلمات قرآن دستورات و ارشادات آميخته با ذوق و سليقه اي داشته اند: مثلا داريم كه پيامبر (ص) به يكي از نويسندگان وحي فرمود :ليقه را در دوات قرار ده ، قلم را كج و منحرف نگه دار ، باء را بلند بنويس ،دندانه هاي سين را ازهم پراكنده ساز ، ميم را كور و توپر ننويس ، الله را نيكو بنويس ، رحمن را كشيده ، رحيم را به خوبي بنگار و قلم را بر گوش چپ خود قرار ده.(بحارالانوار .ج9.ص10)
يكي از عواملي كه به حفظ و صيانت قرآن از هرگونه تصحيف و تحريف مدد مي كرد نگارش آن بوده است رسول خدا (ص) به نگارش وحي سخت اهتمام مي ورزيد و همزمان با بعثت و زندگاني آن حضرت تعداد اندكي از مردم به خواندن و نوشتن آشنايي داشتند رسول خدا (ص) عده اي از آنها را بتدريج براي كتابت وحي انتخاب و گزين فرمود و به منظور صيانت نصوص قرآني علاوه بر استمداد از حافظه خود و مردم دستور داد قرآن را بنويسند و آنانكه دست اندركار نگارش قرآن بوده اند به
((كُتابوحي)) نامبرده اند كه طبق مطالعات محققان اسلامي و گروهي از خاورشناسان شمار اين نويسندگان وحي به چهل و سه يا چهل و پنج نفر بالغ مي گردد كه در زمان پيامبر اسلام (ص) به كتابت وحي اشتغال داشته اند (ر.ك:تاريخ القرآن زنجاني (ب) .تاريخ القرآن:عبدالصبور شاهين .ص 54.حيات اللغه العربيه ص 62) . درباره اولين كتابت وحي در مكه محققان نام عبدالله بن سعد بن ابي سرح و راجع به نخستين نويسنده وحي در مدينه نام ابي بن كعب رابه ميان مي آورند و لذا نوشته اند نخستين كسي كه قريش در مكه براي رسول خدا (ص) نوشت عبدالله بن سعد ابس سرح بوده كه مرتد شده و در ايام فتح مكه به اسلام بازگشت و اولين كسي كه در مدينه نگارش وحي را به عهده گرفت ابي بن كعب بوده كه پيش از زيد بن ثابت به اين مهم در مدينه اشتغال داشت(موقف القرآن من المشركين به مكه ص 54 ) يعني در غيبت ابي بن كعب، زيد بن ثابت به جاي او وحي را مي نوشت ولي براساس روايات آنكه بيش از همه به نگارش وحي موافق بود در مرحله اول علي بن ابيطالب (ع) و سپس زيد بن ثابت مي باشد چون اين دو بيش از ديگران ملازم پيامبر (ص) بوده اند(تاريخ القرآن ص 162) دكتر عبدالصبور شاهين مي نويسد : علي بن ابيطالب ((ع) پسر عم رسول خدا (ص) كه در نوجواني اسلام آورد و در اكثر وقايع و غزليات در زمان پيغمبر (ص) همراه ايشان بوده و كتابت وحي نيز كرده اند.
نبايد فراموش كرد كه ابي بن كعب نيز از كساني است كه بيش از ديگران به نگارش وحي توفيق يافت و مايه هاي فراواني از نصوص قرآني را در اختيار داشت چنانكه طبري نيز به اين نكته اشاره كرده است: ((...اين قرآن جمله متفرق بوده است بدست خلق اندر ، يك يك آيت و يك يك سورت ، كم و بيش . و هيچ كس رابيشتر از ابي بن كعب نبود ، از بهر آنكه او پيوسته در صحبت و خدمت پيامبر (ص) بودي ، و هرگاه وحي آمدي اگر به شب بودي و اگر به روز بنوشتي ، و ياران ديگر پيوسته را او نبودندي...))(ترجمه تفسير طبري{جامع البيان}ج 1 ص 7)
راجع به زيد بن ثابت نيز نوشته اند :كه خارجه بن زيد مي گفت :عده اي بر يزيد بن ثابت وارد شدند و از او درخواست كردند حديثي و داستاني را از زمان پيغمبر (ص) بازگو نمايد زيد بن ثابت گفت چه داستاني را از زمان رسول خدا (ص) گزارش كنم :من همسايه آن حضرت بودم و هر وقت وحي نازل مي گرديد مرا احضار مي -فرمود و من آن را مي نوشتم .
اين تاريخچه ها و ساير روايات مشابه آنها نشان مي دهد كه اين سه نفر يعني علي بن ابيطالب (ع)،ابي بن كعب،و زيد بن ثابت به خاطر ملازمت مداوم با رسول خدا (ص) به ترتيب داراي موقع و مقامي برجسته در امر نگارش وحي و احاطه به نصوص قرآني بوده اند .
ادامه دارد...




